نمی خواهم کفن بر قامت یار دبستانی
نمی خواهم گلوله در دل سبز اهورایی
نمی خواهم زمام کشورم در بند فکر عهد وسطایی
نمی خواهم جدایی
من نمیخواهم که خواهر دست لرزانش شکسته، گوشه ای آرام جان بسپارد و
من در میان دود و سرما از پی نعشش بگردم
من نمی خواهم برادر
من نمی خواهم پدر
گر این پدرها و برادرهای من، هر روز، شلاق ستم بر شانه هاشان نقش بی داد عدم را می نشاند.
من نمی خواهم
نمی خواهم ببینم مام میهن
بغض و سوگ و سیلی و صد بار... ساکت می شوم!
...
ساکت می شوم
آرام
من آرام ساکت می شوم
تا مبادا خواب نوزادی که فردا خنده اش دل لرزه ای بر جان بی داد است
به بی خوابی بدل گردد
و من می دانم او از جنس یک انسان آزاد است و
می گیرد بهای خون خواهر را
...
پ.ن: شب 16 آذر، از این آرامش متنفرم...

