تبليغاتX
مترسک
آقای ریشدار...

درسته دیروز از پشت بهش حمله کردی

درسته دیروز مستقیم گاز فلفل به مجرای تنفسی ش زدی

درسته دیروز با باتومت به سینه و کمرش می زدی تا نتونه نفس بکشه

درسته دیروز رو آسفالت می کشیدی ش تا یادش نره

درسته دیروز تو صورت دختری زدی که اومده بود کمکش

درسته دیروز پشتت به یگان ویژه گرم بود

درسته دیروز می خندیدی

درسته دیروز از خونی که می ریختی لذت می بردی

درسته دیروز خلق و خالقت رو فراموش کردی و بهشون دهن کجی کردی...

اما بدون

انگشتای من هنوز نشکسته و می تونم بنویسم

چون ریشه ام سبزه.

             


+ نوشته شده توسط MTRSK در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 5:11 |
دود سیگارم امروز همرزمم شد

در خیابان، میان گاز اشک آور

چکمه ها سیاه و قلب ها هم سنگ

شیون خواهرم... چه شرم آور

پنج ماه است که دشمنم خواندست

رهبری که خلق را نمی کند باور

ای پدر اعتراف کن به خطا

زیر لب هی نکن دعا، مادر...

پ.ن: کاش 30 سال پیش دانشجو ها به فکر درس بودن نه خطا هایی از جنس خطاهای ما.

+ نوشته شده توسط MTRSK در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 2:43 |
به نقش سیاهی لشکر تو فیلم راضی باش

چشاتو ببند و فقط به فکر بازی باش

خر شو از خودت دست بکش افول کن

ببند دهنتو... شرایطو قبول کن

پ.ن: شاهین نجفی

+ نوشته شده توسط MTRSK در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 2:9 |
خوشحالم... یه مداد پیدا کردم!


+ نوشته شده توسط MTRSK در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 4:36 |
سرت رو زیاد درد نمی آرم

خودمونیم، ریدی!

پ.ن:فراخوان انتقاد از رهبری ایده مسیح علی‏نژاد است و خطاب به کل وبلاگستان

+ نوشته شده توسط MTRSK در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 6:57 |
یه چیز هایی داره کم کم برمی گرده. بوی عقل میاد.

+ نوشته شده توسط MTRSK در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 0:51 |
زهر مار و بله
+ نوشته شده توسط MTRSK در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 0:29 |
خلسه ی ناتمام من تمام شد

+ نوشته شده توسط MTRSK در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 1:10 |
امروز خار گل دستم را گایید
+ نوشته شده توسط MTRSK در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 1:6 |

صورت از دلهره های تب بی تابی این قصه ی پر غصه ی دوران چه کبود است
انگار کسی نور ز چشمان سیاه شب آرام ربودست

چند روز است و بسی شب که سکوت از همه آوای دل انگیز زمان در تپش ظلم و فغان بر دل ما مرحم نیکوست
فریاد مکن صبح همینجاست در دست منو قافله ی عشق و قدم های بلند و محکم و چشم پر از مهر تو ای دوست

آن روز که ترکه های خیس و خط کش و ظلم و دروغ ناظم مدرسه زیبنده ی درد این فلک بود

چشمان تورا دیدم و فهمیدم و خندیدم از این ظلم تهی کاخر کارش چه رسد زود

امروز تو پا به پای من بر صفحه ی سیاه تاریخ وطن مهر نباید زدی و ندای آزادی و عشقت همه را خیره به

خود کرد

مغموم هرآن کس که بشد اسیر بت کرد

خورشید بداند که دل شیر ببرد همه غم های زمان را

تابنده بر این خاک شود مهر و لب آغاز کند خواندن از آن راز نهان را

+ نوشته شده توسط MTRSK در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 3:34 |